رضا قليخان هدايت

1054

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه مصطفى به سفر رفت جانب يثرب * بيافت سلطنت و گشت خسرو كشور و گر تو پاى ندارى سفر گزين در خويش * چو كان لعل پذيرا شو از شعاع اثر ز خويشتن سفرى كن به خويش اى خواجه * كه از چنين سفرى گشت خاك معدن زر ز تلخى و ترشى رو بسوى شيرينى * چنان‌كه رست ز تلخى هزار گونه شكر ز شمس مفخر تبريز جوى شيرينى * از آنكه هر ثمر از نور شمس يابد فر و له فى ظهور الصبح و اشراق الشمس يغمابك تركستان بر زنگ بزد لشكر * در قلعهء بىخويشى بگريز هلا زوتر تا كى ز شب زنگى بر عقل بود تنگى * شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر گاو سيه شب را قربان سحر كردند * مؤذن پى آن گويد ك اللّه هو الاكبر آورد برون گردون از زير لگن شمعى * كز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر خورشيد گر از اول بيمار صفت باشد * هم ز اول خود گردد در هر نفسى خوش‌تر اى چشم كه پردردى در سايهء او بنشين * زنهار درين حالت بر چهرهء او منگر شاباش زهى نورى بر كورى هر كورى * كوروى بپوشاند زان پس كه برآرد سر شمس الحق تبريزى در آينهء صافت * گر غير خدا بينم باشم بتر از كافر كى باشد كاين بوسه بر لعل لبت يابم * و آنگاه تو بخراشى اين چهرهء چون زعفر احسنت زهى نقشى كز بوسهء او شد جان * اى گشته به پاى تو صد مانى و صد آذر